حرفهای دل پسری تنها از شاهین شهر
به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد
>>>>>>>>>> تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد چرا تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي هم نفسي تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه ها بدانيم چو هست نه در آن وقت كه اقبال شكست .... >>>>>>>>>>>> برای عشق تمنا کن ولی خار نشو >>>>>>>>>> دلم............... دلم کسي را مي خواهد که دوستم داشته باشد شانه هايش را براي گريستن وسينه اش را براي نهادن سرم و چشمانش را براي خالي نمودن غم هايم مي خواهم . دلم کسي رامي خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد با تمام خوبي ها و بدي هايم با تمام مهرباني ها و نا مهرباني هايم دلم کسي را مي خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هديه دهد >>>>>>> تنهای تنها نشسته ام به تماشای گنجشگک هائی که از سر مای عشق همچون نت های موسیقی روی سیم های لخت برق جا خوش کرده اند !!! آری ... تنهای تنها تو را در آغوش کلماتم می فشارمت ... حرفها یم را در سه نقطه ر ها می کنم
كس جای در این منزل ویرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگهداری دیوانه ندارد >>>>>>>>>>> ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر >>>>>>>>> چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: >>>>>>>>> بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود. بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سرا پا شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد که پاک بود چشمان او دائما از اشک شسته بود. برسنگ قبرمن بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود. بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نميشد نشسته بود دوست دارم دفتر دل را بسوزانم و از خاکسترش شقایق خونین برویانم ،آتگاه راز دوری خود را با شقایق در میان گذارم . آری می خواهم با شقایق هم ناله شوم آن هم در یک غروب غم انگیز می خواهم با تو ای بهتر از جانم هم ناله شوم آیا می پذیری یا مرا در بیابان چون کبوتری پر وبال شکسته رها می کنی ؟ دوست دارم بخت من مانند نرگس های خندان سفید باشد اما دست سیاهی فلک بر شانه هایم مثال عزا شده است ... دوست دارم مهتاب باشم و به زیارت ستارگان آسمان بروم ... اما ... اما افسوس که سیاهی شبانگاه را تا همیشه ی ابدی در وجود خویش احساس می کنم ... گاه با یک گل سرخ ُ گاه با یک دل تنگ ُ گاه باید رویید در پس این باران گاه باید خندید بر غمی بی پایانُ برای این همه دیوار یه گوشه یک در بکشم ««««««««««««««« همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست ««««««««««««««« میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی تو اوج گریهام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام..... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم خاطراتم رو نگهدار ولی دستام رو رها کن
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
برای عشق قبول کن ولی غرورتو از دست نده
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق بمیر ولی کسی را نکش
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است
| Design By : Night Skin |


